جغرافیای من خیلی ضعیفه وقتی داشتم این شهر رو برای دانشگاه انتخاب می‌کردم هیچ تصوری از ابعادش نداشتم بعد قبولی که سرچ کردم و دیدم خیلی خیلی از تهران کوچیک‌تره قلبم سنگین شد. فکر کردم نمی‌تونم اینجا پیاده‌روی‌های طولانی داشته باشم، پر پروازم چیده میشه، مرزهای شهر از تو نقشه قلبم رو تنگ می‌کردن، ولی این شهر آغوش گشوده‌ای برای من داشت و داره، حالا که بچه‌ها اینجان، داریم تو ماشین آهنگ ترکی گوش می‌دیم و کلی دسر و شیرینی ترکی گرفتیم؛ آقای راننده باهام ترکی حرف می‌زنه، من ته دلم قند آب میشه بابت زندگی، بابت جوانی، بابت امکان تجربه کردن، بابت قصه.‌‌...   برای خاطر زندگی دیوونه‌ی عزیز!

  [پایان‌ ترم دو ارشد و برگشت به خانه]

 

   پ.ن: البته الان تهرانم، یادداشت قدیمی است :)